سلام. این وبلاگ متعلق به علیرضا دهرویه ، شاعر مازندرانی ، ساکن قائم شهر است
 غزلی برای مولای متقیان، علی علیه السلام

به کدامین علل موجبه رسوا نشود؟

آدمی مثل تو در کوفه اگر جا نشود؟!

کعبه از شوق تو وا شد دهنش، می ترسم

که به روی تو در این شهر، دری وا نشود

ابن ملجم! به خدا "نیل"، سرِ مولا نیست

هر که با قصد شکاف آمده، موسی نشود

تیغ دانست که مأموریتش چیست، ولی

کاش این تیغ که داناست، توانا نشود

کاش وقتی که دودستی به سر قاتل رفت

در فرود آمدنش جاذبه پیدا نشود

کاش طوری بشود قصه که در این دو سه روز

نا امیدانه فقط شیر مهیا نشود

باغبان رفته و می ترسم از این بهت عمیق

گره از کار فرو بسته ی گل وا نشود

پیش نامت "نشدن"، آخر منفی بافی است                                            

چه کنم با غزل ختم شده با "نشود" ؟

|+| نوشته شده توسط عليرضا دهرويه در جمعه چهاردهم شهریور 1393  |
 دیر سر زدنم رو به حساب پریشانیم بذارید!

(1)

آرام ووعده وعده مرا پیر میکنند

این لقمه ها که توی گلو گیر میکنند

از دشمنان گلایه ندارم که دوستان

با پنبه کار حضرت شمشیر میکنند

آنگاه خنجری که به پشت تو رفته را

هرطور میلشان شده تفسیر میکنند

ما دوستانه حلقه زدیم و برادران

هر حلقه را اضافه به زنجیر میکنند

این خواب را که گرگ در او دست برده است

یوسف برادران تو تعبیر میکنند

یعنی که فی البداهه زلیخا و چاه را

با لقمه ای نخورده نمکگیر میکنند

تا قله آمدیم، دریغا که دوستان

ما را به اسم رود سرازیر میکنند!


(2)

خود را الکی پیر نباید بکنیم

وابسته ی تقدیر نباید بکنیم

تا چند غم آدم و حوا با ماست

بین دو الف گیر نباید بکنیم


(3)

دوراهی، با نگاهش در میفته

تا چشمش به علی اصغر میفته

اگه تیرو نگیره، طفل بی طفل

اگه تیرو درآره، سر میفته

|+| نوشته شده توسط عليرضا دهرويه در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392  |
 

دوستان شاعر سلام! ار اینکه دیر دیر به روز میشوم یا به دوستانی که نظر دادند جواب ندادم به حال خرابم برمیگردد. شرمنده همه دوستان هستم. حال خوشی اگر بود هر دو هفته یکبار به روز میشوم.

این هم چند غزل هدیه به شما :

 

(۱)

جز کفر نیست وسوسه­ای در نهادشان

مردم، به سنگ بیشتر است اعتقادشان

 

می­ترسم از حمایت این قوم خط­شکن

قرآن به روی نیزه بگیرد جهادشان

 

از صبح راستین تو حرفی نمی­زنند

قومی که شب ذخیره شده در مدادشان

 

ایکاش شاعران که غزل خشت می­زدند

در وصف تو، به چاه نبود استنادشان

 

امکان ندارد این همه در کفر خود مدرن

در حد چشم­های تو باشد سوادشان

 

خیرات خون سرخ تو در سجده؟ دیر نیست

تاریخ می­رسد سر فرصت به دادشان!


 

 

(۲)

تیغ آنقدر هنر داشت که سر را ببرد؟

آبروی همه­ی اهل هنر را ببرد

 

قاصدک! پیرهن مشکی خود را بردار

کیست غیر از تو که بی دست، خبر را ببرد؟

 

پسری نیست در این خون زمین پاشیده

از سر نیزه بقایای پدر را ببرد

 

جراتی یافته از سُستی ایمان بر خاک

تیغ، تا حوصله­ی ایت همه سر را ببرد

 

آه، ای آتش افتاده به جان خیمه

مرده­شور تو و قانون اثر را ببرد

 

شهر خالیست، قطار آمده و می­خواهد

کوپه­ی پر شده از هیچ­نفر را ببرد!


 

 (۳)

         هرگز نشدکه باری از این غصه کم کنم

         دریا !بگو که روسری ات را سرم کنم

 

         من پیش از این نرفته ام از راه عاشقی

         بگذار پای بی هنرم را قلم کنم

 

         دریا! فقط بگو بنشینم به پشت میز

         یک روزه مثل موج برایت شکم کنم

 

         اما نخواه مثل نهنگان بی دفاع

         در ساحلی که موج ندارد ورم کنم

 

         تسلیم محض خواب تو هستم تو هم بیار

         مشتی صدف که مهریه ی خواهرم کنم

 

         من قول می دهم که خودم را از این به بعد

         مانند آن دقیقه که آدم شدم کنم

 

         آماده ام که عکس سه در چار خویش را

         نقش ستون تسلیت جام جم کنم

 

|+| نوشته شده توسط عليرضا دهرويه در چهارشنبه پنجم خرداد 1389  |
 چند غزل تازه

 

      ۱

آدم شدم برای زمین دوباره ای

حوای سیب مفت نخورده! چه کاره ای؟!

 

بد نامی اش برای خودم  توی قصه ام

از این وآن نمی کنم اصلاً اشاره ای

 

ابلیس وگندم وچه وچه جای خود ولی

من سیب می خورم- عملی استعاره ای-

 

دنبال یک خدای جدیدم که می زند

ازآسمان به شانه ی من هم ستاره ای

 

یا چون مرا خلیفه­ی خود کرد در زمین

در گوشه ای بسازد دارالاماره ای

 

...امّا چه کرد؟ قصه ی قابیل را نوشت

تا هر کسی کنایه ای زند با اشاره ای:

 

آدم؟ چه آدمی!زن او دزد سیب بود

دستش نبود بند به یک راه چاره ای

 

توهین نمی کنم، به خداوندی ات که هست

حتی زمین تازه ی من هم اجاره ای!

 

سیب است یا گلابی، من گاز می زنم!

تنها برای درک زمین دوباره ای!

 

 

        ۲

گفتی که در کدام چرا و در چه کاری ام؟                                                       

از هر چه غیرِ عشق که باشد فراری ام!

 

من عاشقم نه اینکه دل از دست من پرید

دنبال یک فدا شدن ابتکاری ام

 

یک شعر تازه، حرف جدید... آنِ غیر از این

دنبال کار سر به سر خود گذاری ام

 

یک نیمکت کنار تو خالیست- جای من-

حالا درست پیش توام، هم کناری ام!

 

اوّل سلام می کنی امّا به ذهن توست

این مسئله که خوش خط وخال چه ماری ام

 

من هم سلام می کنم امّا به ذهن خود

دنبال راه تازه برای سواری ام

 

 

چندا و چندمین گل من هم شکفت ومن

پایان سال منتظر سر شماری ام!

 

 

 

       ۳

عصای هفت سری ماند و زخم صد ساله

وشهر پر شده از سامری وگوساله

                         

آهای موسی! هی رود را شکاف نده

در آر مردم بیچاره را از این چاله

 

از این نشستن و تقدیر را رقم نزدن

از این مچاله شدن خوابمرگِ هر ساله

 

تو گرم کوه نوردی شدی و هست بلند

صدای صلّ علی بی خیالی و آله

 

علف زیاد شد این روزها و می ترسم

که قدّ گاو شود توی قصه گوساله!

 

|+| نوشته شده توسط عليرضا دهرويه در یکشنبه نهم اسفند 1388  |
 
 از پشت خانه ابربگو سر دراورد           

باران لج مرا سر هاجر در اورد

ای ناگهان مهم شده حالا بمن بخند !

طوریکه سنگ ذوق کند پر دراورد

من بیقرارم از تو چه ارامشی ؟نخیر !

تا کی کلاغ ادای کبوتر دراورد !

باید خدا که شعبده بازیست کهنه کار

از این کلاه ادم بهتر دراورد

ائینه دار ادم و حوا من و توایم ؟

بهتر که خاک یونجه و شبدر دراورد !.......

|+| نوشته شده توسط عليرضا دهرويه در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388  |
 
 
 
بالا