دوستان شاعر سلام! ار اینکه دیر دیر به روز میشوم یا به دوستانی که نظر دادند جواب ندادم به حال خرابم برمیگردد. شرمنده همه دوستان هستم. حال خوشی اگر بود هر دو هفته یکبار به روز میشوم.
این هم چند غزل هدیه به شما :
(۱)
جز کفر نیست وسوسهای در نهادشان
مردم، به سنگ بیشتر است اعتقادشان
میترسم از حمایت این قوم خطشکن
قرآن به روی نیزه بگیرد جهادشان
از صبح راستین تو حرفی نمیزنند
قومی که شب ذخیره شده در مدادشان
ایکاش شاعران که غزل خشت میزدند
در وصف تو، به چاه نبود استنادشان
امکان ندارد این همه در کفر خود مدرن
در حد چشمهای تو باشد سوادشان
خیرات خون سرخ تو در سجده؟ دیر نیست
تاریخ میرسد سر فرصت به دادشان!
(۲)
تیغ آنقدر هنر داشت که سر را ببرد؟
آبروی همهی اهل هنر را ببرد
قاصدک! پیرهن مشکی خود را بردار
کیست غیر از تو که بی دست، خبر را ببرد؟
پسری نیست در این خون زمین پاشیده
از سر نیزه بقایای پدر را ببرد
جراتی یافته از سُستی ایمان بر خاک
تیغ، تا حوصلهی ایت همه سر را ببرد
آه، ای آتش افتاده به جان خیمه
مردهشور تو و قانون اثر را ببرد
شهر خالیست، قطار آمده و میخواهد
کوپهی پر شده از هیچنفر را ببرد!
(۳)
هرگز نشدکه باری از این غصه کم کنم
دریا !بگو که روسری ات را سرم کنم
من پیش از این نرفته ام از راه عاشقی
بگذار پای بی هنرم را قلم کنم
دریا! فقط بگو بنشینم به پشت میز
یک روزه مثل موج برایت شکم کنم
اما نخواه مثل نهنگان بی دفاع
در ساحلی که موج ندارد ورم کنم
تسلیم محض خواب تو هستم تو هم بیار
مشتی صدف که مهریه ی خواهرم کنم
من قول می دهم که خودم را از این به بعد
مانند آن دقیقه که آدم شدم کنم
آماده ام که عکس سه در چار خویش را
نقش ستون تسلیت جام جم کنم
